اسفند 402

29 اسفند ماه 1402 ساعت 11و نیم شب بارونی.....

بارون وادارم کرد بنویسم و ثبت کنم امشبو برای نرجس ِ اینده ....خودمو بیشتر شناختم درک کردم پذیرفتم عشق ورزیدم و از همه مهمتر بزرگش کردم ،به وضوح رشد کردنمو میبینم و همونی شد که همیشه میخواستم لذت شیرینیه شنیدن جمله ی "عوض شدی " رشد کردی "تغیر کردی "از دیگران ولی شرین ترین بخشش حس خود ادمه وقتی که میبینه تو مسیر درست و جای درست قرار داره و پیشرفت کرده ....

پر از امیدم پر از شور و شوق پر از حس تازگی و نشاط پر از هدف و ارزو .... پرم از اینده ...به جرئت میتونم بگم یکی از متفاوت ترین سالهای زندگیم بود .. روزی که وارد 20 سالگی شدم با خودم عهد بستم که حس های متفاوتو تجربه کنم ،هر طوری شده از هر روزم لذت ببرم انگار که دنیا به اخر رسیده و سال اخریه که زنده ام ..

حالا نرجس پایان 402 پر از حسایه متفاوتی که تجربه کرد ،کارای متفاوت کرد و شیوه زندگیشو برای هزارومین بار تغیر داد..

درست زندگی کردن و رشد کردن ملاک زنده بودنم بود و توی 402 تمام تلاشمو براش کردم و نتیجه اشم دیدم .

مینویسم برای اینده برای روزایی تاریک برای روزای روشن برای وقتی که میام بلاگفا بزرگ شدن نرجسو ببینم و تداعی شه این روزا ...

نمی دونم از کجا شروع کنم.ولی از اخرین باری که بلاگفا بودم و این صفحه سفید روبه روم بود حدودا 3 ماه میگذره منکر هیچی نمیشم ..دقیق یادم اخرین باری که اینجا بودم نمونه یه ادم شکست خورده و به ته خط رسیده بودم ..

یه ماه بعدش کم کم به خودم اومدم و دوباره برگشتم به اون ادمی که بودم ولی از نوع اپدیت شده اش ..

اینکه چع فعل و انفعالتی رخ داد و یا حتی الان داره رخ میده و اصلا مشخص نیست اهمیتی نداره ..چند روزی هست که بین اومدن به بلاگفا و نیومدن مردد بودم ولی بالاخره تصمیم این شد که برگردم و بنویسم ...از اصل قضیه که بگذریم میرسیم به حرف گاندی که میگه نه طوطی که گفته دیگران را تکرار و نه بلبل که گفته خود را هدر دادن.از حال نامساعد این چند وقت اخیرم که بگذریم واقعا حس میکرد محتوایی ندارم برای ارایه دادن تو بلاگفا ...

به رسم عادت هر سال ...

ممنونم ازت نرجس که سعی کردی شایسته و سزاوار انسانیت زندگی کنی.

ادامه نوشته

من فکر میکنم ادما نیاز دارن ب گاهی قوی نبودن به ناراحت بودن به خود واقعی اشون بودن ...

اصلا یوقتایی قوی بودن تو همون قوی نبودنه تو الکی نخندیدن و جاری شدن اشکاته ...به نشون دادن حس واقعیته ..

و چشمایی که ارزوی لمس لبه ی تیز تیغ رو داشت اما تحمل دیدن یسری چیزارو نه !

اینکه دنیا هر کاری میکنه و هر طوری میچرخه که بهت ثابت کنه اون قوی تره بماند .اما اینکه چجوری ثابت میکنه نماند..

نمیدونم چکار کنم ب چی پناه ببرم یا حتی چکار کنم که واسه یدقه ام شده یادم بره ...تمام مدت کاغذ جلوم بود و خودکار توی دستم ،ذهنم فریاد میکشید و کلمه ها تو هم تاب میخوردن اما دستم چیزی نمی نوشت !

کافیه ... فکر میکنم اونقدری که باید زندگی کردم و درست ام زندگی کردم ..

سعی کردم با دل کسی بازی نکنم و بازیچه دستم نکنمش.سعی کردم تا میتونم انسان وار زندگی کنم ...

اینکه الان نمیدونم باید چکار کنم و با چی فریاد های مغزم و جیغای قلبمو خفه کنم بماند

نمیدونم نمیدونم نمیدونم.......

هر چی جلو تر میرم خلسه ای ک توشم بیشتر میشه ..دلم میخواد چندین ساعت سکوت کنم فقد تو جمع ادما نباشم باهاشون حرف نزنم و فقد و فقد تو تنهایی یه گوشه فقد سکوت کنم ...

اردیبهشت لنتی قصد تموم شدن نداره حتی بعدشم خرداد و تیرو و الا اخر

دنبال چیم؟ تهش؟ الانش؟ لحظه؟ مدام دارم شکنجه میشم مدام دارم نمک میریزم رو زخمی که عمقش زیاده و استخونم دیده میشه ..

پر از خشممم پر از فریاد نزده ام پر از اشک نریخته ام پر از حرفای نزده ام پر از غمی ام ک نشون ندادم همشو جمع میکنم جمع میکنم جمع میکنم روی رینگ تو کیسه بوکس خالی میکنم ...اونقدر مشت میزنم میزنم میزنم میزنم تا نفسم میگیره و گوشه رینگ زانو میزنم و بالخره اشکام میریزن ،زمان از دستم در میره و وقتی ب خودم میام ک میبینم هوا تاریک شده و صورتم و لباسم خیسه .

دانشگاه...دانشگاه .... باید زود سرپا شم مبادا کسی بفهمه که چه طوفانی تو مغز و قلبمه .. ولی همچنان از همه فاصله میگیرم ..اونقدر فاصله میگیرم ک دیگه اهمیت نداره کی میمونه کی میره کی تحمل میکنه کی صبر میکنه کی همدردی میکنه کی نمک میشه رو زخم .!

شنبه .یکشنبه .دوشنبه و و و و و روزای هفته ماها سالها.... هیچی تغیر نکرد روز ب روز درگیرتم با خودم بیشتر میشه روز ب روز جنگ بین جوارح ام بیشتر میشه ..

اما قد علم کردم، قدرتمند ام قد علم کردم ... اینبار طوفان و سیل و زلزله ام همزمان باهم بیاد نمیتونه تکونم بده ....

اما دلم چی؟ دلم بین اشعار شاملو گیره بین خاطراتی که مابین روزای تاریک ،روشنایی بود ...دلم برای خودم کنار اون ادم تنگه .!

الان ک دارم مینویسم فیت ساعت 12شبه ..شبارو بیدارم و با مرور خاطرات اینقدر گریه میکنم تا خوابم میبره بعدم ک خواب میرم با چرت و پرتایی ک میبینم از خواب میپرم ،دلم میخواد با ارامش بخوابم...

هیچی از یادم نرفته زخمم کهنه نشده اشکمم خشک نشده فقد خودمو جمع و جور کردم تا کسی حال بدمو نبینه ..این روزا حتی ثانیه ها ام ساعت ها طول میکشن تا بگذرن ..عذاب وجدان دارم از کاری ک با خودم میکنم از مجازاتا حتی از اینکه دارم پاسوز چیزی میشم ک حتی اهمیت دادن ام نداره

بازم تغیر !نمیتونم با شخصیت های عجیبی ک دائم در حال تغیرن ارتباط برقرار کنم یوقتایی از اعماق وجودم میترسم از خودم!

دلم میخواد تمام زندگیمو بشینم یه گوشه و هیچ کاری نکنم حتی پلک نزنم چون خسته ام ... دلتنگم ... ناراحتم.... مطلقا تو خلسه ام !

دلم میخواد حرف بزنم ..داد بزنم بگم ک دلم تنگه برای 13 سال پیش برای وجودت ،برای امنیتت برای ارامشت ،نیاز دارم!نباز دارم لابه لای دستات روی قلبت مماس با تنت کنار گوشه ام سکوتو زمزمه کنی و من چهار ستون بدنم قرص شه .داشتم حسش میکردم ک یهو تو سیاهچاله عمیق و سیاهی فرو رفتم که انتها نداره ،هر چی پایین تر میرم انگار اطمینانم بیشتر میشه ب ته نداشتنش به ادامه داشتنش.!

بلد بودی چکار کنی بلد بودی چجوری هر لحظه جای پاتو تو قلبم محکم تر کنی ..میدونستی چمه از لبای بسته ام میفهمیدی از چشمام میخوندی بدون استفاده از کلمه ها ...اگ فکر میکردم تو زودتر اجراش میکردی اگ ناراحت بودم تو زودتر خوبش میکردی اگ خوشحال بودم تو زودتر جشن میگرفتی.

.داشتم دوباره تجربه اش میکردم!...

اما یهو تو باتلاق فرو رفتم و هی منو بیشتر کشید داخل خودش .. زنده اماا دارم میبینم ولی نمیتونم نفس بکشم ..راه نفس کشیدن ندارم.

ادامه نوشته

برزخ

دلم نمیخواد به خودم دروغ بگم

چند وقتی هست ک دیگ علاقه ای به نوشتن تو چنل تلگرام و بلاگفا ندارم ورو کاغذ مینویسم هر چند سربسته ..

این اخیرا تو برزخ بودم نمیگم جهنم میگم برزخ چون تکلیفم مشخص نبود با خودم...

حس نوشتن نیست حتی حس گفتن ام نیست کلمه هارو نمیتونم بچینم کنار هم ،حس میکنم بار معنایی حسمو نمیکشن ...

این دو سه روز مرگو جلو چشمم دیدم ..این دو سه روز هر ثانیه اش مردم و زنده شدم و باز مردم و زنده شدم ...

دیدم ادمایی که چجوری بال بال زدن پا به پام دیدم چه ادمایی از بال بال زدنم خوشحال شدن دیدم چه ادمایی بیتفاوت رد شدن ...!

رک بخوام بگم بار این یکی خیلی سنگین بود اونقدر که نای بلند شدن ندارم ...تا حالا یجا همچیزمو از دست نداده بودم تا حالا تو پوچی قرار نگرفته بودم تا حالا خودمو گم نکرده بودم ..

حالمو کلمه توصیف نمیکنه بس حقیر و پسته..

مو بود ،پاره شد ...

همیشه کوه اتشفشانم بودم یجوری برخورد میکردم که هیچکس روحش ام باخبر نمیشد شب چی بهم گذشته ولی این روزا ...

اگه چاقو رو بگیرم رو اتیش بعد تا ته فروش کنم تو قلبم دردش کمتر از دردیه ک رو دلمه ...!

برمیگردم ...برمیگردم ب نقش بازی کردن برمیگردم به قهقه زدن به رقصیدن و کوبیدن ولی نمیذارم بقیه بدونن تو چه برزخی دست و پا میزنم نمیذارم بفهمن که چجوری هر دقیقه میمیرم و زنده میشم

نمیذارم بفهمن چجوری شبارو صب میکنن چجوری هر نفسمو لعنت میفرستم ..ادامه میدم ..بازم ادامه میدم ولی اینبار فقد با جسمم ..روحم مو بود ..پاره شد .. مُرد..

سکوت راضی ترم میکنه !

هم اکنون او با رضایت از طرح جوراب هایش الستارش را پا میکند و بندش را محکم میبینند .هدفونش را روی گوشش تنظیم میکند و اهنگ مورد علاقه اش را پلی میکند و عینکش را روی چشمش قرار میدهد و همانظور که در خیایان ها راه میرود و دستانش در جیبش است با اهنگ ریتم میگیرد و خودش را تکان میدهد ..

مردم نگاه تاسف برانگیزی میکنند و میتوان به راحتی *او یک دیوانه ..او یک عقب مانده ..او یک روانی است *را از چشمانشان خواند ....

...اما او لبخند میزند و توجهی نمیکند و ب راهش ادامه میدهد .. میرود سمت کافه همیشگی ودرخواست یه قهوه دارد ....20ثانیه بعد مرد جوان قهوه را میدهد و بعد از یه تشکر میزند بیرون ...

کار همیشه اش است ...

تازگیا کم حرف تر از قبل شده ..

اهمیت نمیده ..

خودش را در باشگاه و موسیقی و باقی علاقه مندی هایش غرق میکند و در تنهای اش میکوبد و میرقصد و دیوانه وار لابه لای کتاب ها ونقاشی هایش شنا میکند ..

اصولا اطرافیان او را کم حرف .مرموز .عجیب .و دیوانه خطاب میکنند!

او با شخصیتش حال میکند و ترجیح میدهد بجای معاشرت های تو خالی و حرف های الکی در تنهایی و سکوت به موسیقی های راک و جاز گوش بدهد ..