اسفند 402
29 اسفند ماه 1402 ساعت 11و نیم شب بارونی.....
بارون وادارم کرد بنویسم و ثبت کنم امشبو برای نرجس ِ اینده ....خودمو بیشتر شناختم درک کردم پذیرفتم عشق ورزیدم و از همه مهمتر بزرگش کردم ،به وضوح رشد کردنمو میبینم و همونی شد که همیشه میخواستم لذت شیرینیه شنیدن جمله ی "عوض شدی " رشد کردی "تغیر کردی "از دیگران ولی شرین ترین بخشش حس خود ادمه وقتی که میبینه تو مسیر درست و جای درست قرار داره و پیشرفت کرده ....
پر از امیدم پر از شور و شوق پر از حس تازگی و نشاط پر از هدف و ارزو .... پرم از اینده ...به جرئت میتونم بگم یکی از متفاوت ترین سالهای زندگیم بود .. روزی که وارد 20 سالگی شدم با خودم عهد بستم که حس های متفاوتو تجربه کنم ،هر طوری شده از هر روزم لذت ببرم انگار که دنیا به اخر رسیده و سال اخریه که زنده ام ..
حالا نرجس پایان 402 پر از حسایه متفاوتی که تجربه کرد ،کارای متفاوت کرد و شیوه زندگیشو برای هزارومین بار تغیر داد..
درست زندگی کردن و رشد کردن ملاک زنده بودنم بود و توی 402 تمام تلاشمو براش کردم و نتیجه اشم دیدم .
مینویسم برای اینده برای روزایی تاریک برای روزای روشن برای وقتی که میام بلاگفا بزرگ شدن نرجسو ببینم و تداعی شه این روزا ...
《°طعم تلخ و شیرین زندگی °》