یادداشت من از امروز برای ....شاید اینده
نمیدونم دیگ باید چکار کنم نمیدونم باید کدوم راهو برم و حتی نمیدونم دیگ میتونم قوی باشم یانه ولی میدونم الان که دارم اینو مینویسم حالم از همیشه بدتره درست مث اون روزی ک با چشمام شاهد زیر خاک گذاشتن عزیز ترین و تنها ترین ادم مهم زندگیم بودم .حسم درست همون حسه اون روزه...حس اینکه تنها ترین ادم شدم ...
حال بد این روزام یهویی نیست که یهویی خوب بشه چندین ماه یا حتی ساله ک این خلا هست ولی بهش دامن نزدم .توجه نکردم چون نخواستم ضعیفم کنه ...
بعد از اون اتفاق تلخ هیچی نتونست حال خوشمو بد کنه ولی امروز بزرگ ترین خواستم از زندگی شده دلیل حال بدم .بزرگ ترین خواستم از زندگی .. زندگی کردنه .....اما این روزا همچی دست ب دست هم داده تا لذتم از زندگیو ازم بگیره ....یعالمه هدف و ارزویی که برا بدست اوردنشون پر از اشتیاق و ارزوم ونقطهمقابلش لجبازی و بچه بازی خانوادم و مهم تر ازهمش سکوت خودم..
یادم از همون بچگی عادت نداشتم برای بدست اوردن چیزی حتی اگ خیلی عاشقش بودم... ب کسی خواهش کنم ...همیشه یبار درخواست میکردم اگ میدادنش بهم ک خوشحال ترین ادم بودم اما خوشحالی که نمیذاشتم هیچوقت کسی ببینه و ت خلوت خودم بود ...اما اگ نمیدادنش دیگ اصرار نمیکردم حتی اگ باهمه وجود میخواستمش ....و قول میدادم ک خودم بدستش میارم ومیووردم تا ب امروز اینجوری زندگی کردم ...
خانوادم هیچوقت نفهمیدن که منو چی خیلی خوشحال میکنه یا چی ناراحت چون هیچوقت بروز ندادم یا ب زبون نیوورم...
این اولین باریه که دارم راجب اینا مینویسم یا حتی با زبون مرور میکنم ....مهم اینکه لبریز شدم و حس کردم بهترین جا برای لبریز شدن اینجاست...
من هیچوقت نذاشتم کسی متوجه واقعیت دلم و حسام بشه همیشه ریختم ت خودم چون هر چیزی ک حسم یکردم ضعیفم میکنه دوری میکردم ...اما الان انقد پر شدم که نمیدونم این همه بقضو چجوری خالی کنم
همیشه جنگیدم جنگیدم برای هدفام ...برای درست زندگی کردن برای زندگی کردن !
برای اینکه طولانی نشه ادامه مطلب میذارمش ......
《°طعم تلخ و شیرین زندگی °》