هم اکنون او با رضایت از طرح جوراب هایش الستارش را پا میکند و بندش را محکم میبینند .هدفونش را روی گوشش تنظیم میکند و اهنگ مورد علاقه اش را پلی میکند و عینکش را روی چشمش قرار میدهد و همانظور که در خیایان ها راه میرود و دستانش در جیبش است با اهنگ ریتم میگیرد و خودش را تکان میدهد ..

مردم نگاه تاسف برانگیزی میکنند و میتوان به راحتی *او یک دیوانه ..او یک عقب مانده ..او یک روانی است *را از چشمانشان خواند ....

...اما او لبخند میزند و توجهی نمیکند و ب راهش ادامه میدهد .. میرود سمت کافه همیشگی ودرخواست یه قهوه دارد ....20ثانیه بعد مرد جوان قهوه را میدهد و بعد از یه تشکر میزند بیرون ...

کار همیشه اش است ...

تازگیا کم حرف تر از قبل شده ..

اهمیت نمیده ..

خودش را در باشگاه و موسیقی و باقی علاقه مندی هایش غرق میکند و در تنهای اش میکوبد و میرقصد و دیوانه وار لابه لای کتاب ها ونقاشی هایش شنا میکند ..

اصولا اطرافیان او را کم حرف .مرموز .عجیب .و دیوانه خطاب میکنند!

او با شخصیتش حال میکند و ترجیح میدهد بجای معاشرت های تو خالی و حرف های الکی در تنهایی و سکوت به موسیقی های راک و جاز گوش بدهد ..