فکرشم نمیکردم ینفر از روی ظاهرم به باطنم برسه.. نشسته بودیم که گفت تو یطوریته داری تظاهر میکنی همش خندهات مصنوعیه ..از اونجایی ک شوک شدم ،انکار کردم و گفتم نه اشتباه میکنی ...گفت ببین حتی دروغگوی خوبیم نیستی ..با هر حرفی که میزد حس میکردم یچیزی توی وجودم فرو میریخت ولی بازم به روی خودم نیوردم ... ادامه داد...

یه اتفاق بزرگی افتاده که باعث شده همچیت بهم بریزه ...نقطه های امن زندگیتو از دست دادی .. طاقت نیوردم دیگه نتونستم سکوت کنم ..انکار کنم... یا بپیچونم ... گفتم: میشه ادامه ندی و تمومش کنی . تعجب کردو گفت دیدی ..درست گفتم ...گفتم اره درست گفتی ولی بجز اون قسمتی که گفتی نقطه امن! من هیچ وقت نقطه امنی نداشتم یا حداقل یادم نمیاد اخرین بار چه سالی بود؟ !بغض کرده بودم حس میکردم هر آن ممکنه اشکام رسوام کنن و اون اشکامو ببینه ...فاصلمو باهاش زیاد کردم خوشبختانه هوا تاریک بود و تو یه نقطه خیلی تاریک و کور نشسته بودیم ...نفس عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادمو برگشتم سر جام ...

ادامه داد:بنظرم باید شل کنی داری سخت میگیری ...گفتم:من سخت نگرفتم واقعا سخت هست ادماا مگ حق ندارن یجایی کم بیارن؟

جدی تر بهم نگا کرد و گفت حق باتوعه ولی تو شل ترش کن ..بعدم یه مثالی زد که انقد زشت بود فاقد نوشتنه 😂🚶‍♂️ولی کاملا درست بود .

نمیدونم لابه لای کدوم حرفا بودیم و چی گفت که حس کردم صورتم داغ شد و اون دیدو بغلم کرد و گفت ببین کنارتیم ناراحتش نباش!

"+امروز به طور جدی شروع کردم نوشتن ....بدون تظاهر بدون کم و کاستی ... خیلی خوشحالم از اینکه میتونم بازم بنویسم و دیگ تظاهر نکنم که حالم خوبه .. چون خوب نیست ...حق دارم بعد از این همه محکم بودن و جنگیدن حالا خوب نباشم و یه گوشه مرحم بذارم رو دردام و از صفر شروع کنم .

آبان1401.

حالم؟ حال چیه؟ راجب چی حرف میزنیم؟ خیلی وقته دیگ خوبو حس نکردم خیلی وقته شاید ته دلم شاد نبودم مث بو کردن برگای تازه جوونه زده بهار مث دست مشت شده نوزاد مث خندیدن ادمای مورد علاقم ... خیلی وقته که خوب بودنو با خونای توی رگام حس نکردم ...میگن هر چی اصرار کنی ب چیزی بدتر میشه .. بدتر شد ... اصرار داشتم به زندگی کردن ... ولی خیلی کم زندگی کردم .اگه بگم منتظرم ...فقط منتظر میگذرونم روزارو قطعا دروغ نگفتم .. چشم ونتظار چیزیم ک فراموشش کرده بودم .. یادم رفته بود مرگ ام هست انقدر ک غرق حال خوب بودم .. ولی کو حال خوب .؟ این روزا حال منم ..من جدیدی که یادش رفته زندگی کردنو و چشم انتظار فرشته مرگ ثانیه رو میشموره ....

بخشی از وجودم.

چند وقتی میشه که رفتم سراغ شعر و واقعا حس خوبی دارم ....

-وی تنبلی میکند و کامنتارو تایید نمیکنه ولی باید بیاد دیگه بسه هر چی تنبلی کرد!