برزخ
دلم نمیخواد به خودم دروغ بگم
چند وقتی هست ک دیگ علاقه ای به نوشتن تو چنل تلگرام و بلاگفا ندارم ورو کاغذ مینویسم هر چند سربسته ..
این اخیرا تو برزخ بودم نمیگم جهنم میگم برزخ چون تکلیفم مشخص نبود با خودم...
حس نوشتن نیست حتی حس گفتن ام نیست کلمه هارو نمیتونم بچینم کنار هم ،حس میکنم بار معنایی حسمو نمیکشن ...
این دو سه روز مرگو جلو چشمم دیدم ..این دو سه روز هر ثانیه اش مردم و زنده شدم و باز مردم و زنده شدم ...
دیدم ادمایی که چجوری بال بال زدن پا به پام دیدم چه ادمایی از بال بال زدنم خوشحال شدن دیدم چه ادمایی بیتفاوت رد شدن ...!
رک بخوام بگم بار این یکی خیلی سنگین بود اونقدر که نای بلند شدن ندارم ...تا حالا یجا همچیزمو از دست نداده بودم تا حالا تو پوچی قرار نگرفته بودم تا حالا خودمو گم نکرده بودم ..
حالمو کلمه توصیف نمیکنه بس حقیر و پسته..
مو بود ،پاره شد ...
همیشه کوه اتشفشانم بودم یجوری برخورد میکردم که هیچکس روحش ام باخبر نمیشد شب چی بهم گذشته ولی این روزا ...
اگه چاقو رو بگیرم رو اتیش بعد تا ته فروش کنم تو قلبم دردش کمتر از دردیه ک رو دلمه ...!
برمیگردم ...برمیگردم ب نقش بازی کردن برمیگردم به قهقه زدن به رقصیدن و کوبیدن ولی نمیذارم بقیه بدونن تو چه برزخی دست و پا میزنم نمیذارم بفهمن که چجوری هر دقیقه میمیرم و زنده میشم
نمیذارم بفهمن چجوری شبارو صب میکنن چجوری هر نفسمو لعنت میفرستم ..ادامه میدم ..بازم ادامه میدم ولی اینبار فقد با جسمم ..روحم مو بود ..پاره شد .. مُرد..
《°طعم تلخ و شیرین زندگی °》