و چشمایی که ارزوی لمس لبه ی تیز تیغ رو داشت اما تحمل دیدن یسری چیزارو نه !
اینکه دنیا هر کاری میکنه و هر طوری میچرخه که بهت ثابت کنه اون قوی تره بماند .اما اینکه چجوری ثابت میکنه نماند..
نمیدونم چکار کنم ب چی پناه ببرم یا حتی چکار کنم که واسه یدقه ام شده یادم بره ...تمام مدت کاغذ جلوم بود و خودکار توی دستم ،ذهنم فریاد میکشید و کلمه ها تو هم تاب میخوردن اما دستم چیزی نمی نوشت !
کافیه ... فکر میکنم اونقدری که باید زندگی کردم و درست ام زندگی کردم ..
سعی کردم با دل کسی بازی نکنم و بازیچه دستم نکنمش.سعی کردم تا میتونم انسان وار زندگی کنم ...
اینکه الان نمیدونم باید چکار کنم و با چی فریاد های مغزم و جیغای قلبمو خفه کنم بماند
نمیدونم نمیدونم نمیدونم.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 19:59
توسط narjes
《°طعم تلخ و شیرین زندگی °》