و چشمایی که ارزوی لمس لبه ی تیز تیغ رو داشت اما تحمل دیدن یسری چیزارو نه !

اینکه دنیا هر کاری میکنه و هر طوری میچرخه که بهت ثابت کنه اون قوی تره بماند .اما اینکه چجوری ثابت میکنه نماند..

نمیدونم چکار کنم ب چی پناه ببرم یا حتی چکار کنم که واسه یدقه ام شده یادم بره ...تمام مدت کاغذ جلوم بود و خودکار توی دستم ،ذهنم فریاد میکشید و کلمه ها تو هم تاب میخوردن اما دستم چیزی نمی نوشت !

کافیه ... فکر میکنم اونقدری که باید زندگی کردم و درست ام زندگی کردم ..

سعی کردم با دل کسی بازی نکنم و بازیچه دستم نکنمش.سعی کردم تا میتونم انسان وار زندگی کنم ...

اینکه الان نمیدونم باید چکار کنم و با چی فریاد های مغزم و جیغای قلبمو خفه کنم بماند

نمیدونم نمیدونم نمیدونم.......